آرسانآرسان، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 29 روز سن داره

خاطرات آرسان

نفس مامان و سومین دندانش ...

سلام ارسان جونم فدات بشم بعد از چند روز ناراحتی و گریه کردن شبانه بالاخره دندون سوم ات در اومد 19 بهمن تو راه بودیم دیدم که بله ارسان جونم دندون سوم اش سمت راست بالا در اومده عسیسم فدات شم رفتیم بانه و بله شیطونی شما انگار انرژی اضافه بر سازمان میگیری تو بچه همش خونه بودیم بانه جلال رفت سردشت مام خونه بابا حاجی و مامان گلی بودیم و یک شنبه شب همگی رفتیم خونه دوست بابا حاجی کلی خندیدیم و راستی یه شلوار خوشگل خریدم واست واسه دندونت و خونه اریان همسایه بابام اینا واست یه سویشرت ناز خریدن دستشون درد نکنه این دو روز بانه بودیم حسابی بهت خوش گذشته مامان گلی میبردت پارک با دایی علی بازی میکنی از خنده روده پر میشی فــــــــــــــــــــدات بشم عسی...
28 بهمن 1392

یلدای 92 با عشقممممممم

سلام عزیز دل مامان و باباش انار بیار دون کنم.غماتو دون دون کنم.هندونه بیار قاچ کنم .لوپتو بیار ماچ کنم .غمتو بده چال کنم /بخند تا من حال کنم یلداتتتتتتتتتتتتتتت مبارک نفسم اولین یلدات مبارک  باشه گل مامان قرار بود شب یلدا بریم خونه عمو محسن ولی مهمون داشتن نرفتیم اونجا رفتیم خونه بابا آغا و اولین یلدارو اونجا جشن گرفتیم عزیزم هندونه انار و آجیلم اونجا نوش جان کردی عمرت مثل شب یلدا طولانی باشه نفسمییییییییییییییییییییییییییییییییییییی جووووووووووووون ...
17 بهمن 1392

هر روز بهتر از دیروز

سلام عزیز دلم دنیا مون زندگی مون هر روز با وجود تو شیرین تر و بهتر میشه گرما ی وجودت زندگی مونو بهتر کرده عزیزممممممممم امااااااااا ازین ماه یعنی 8 ماهگی گلم 2 آذر سالگرد ازدواج من و بابا جلال بود رفتم آرایشگاه و لباس پوشیدیم خوشگیلللل مشگیل کردیم تا بابا جون از بانه بیاد با هم کارارو کردیم تو ام مثل همیشه گل بودی بیشتر روزو خواب بودی بابایی اومد مریض بود آخیییی طفلکی سرما خورده بود قیافه اش دیدنی بود واسه مامانی یعنی من یه شال زمستونی خوشگل خریده بود ما هم یه سویشرت خریدیم شب قشنگی بود امیدوارم سالیان سال در کنار هم به سلامتی و خوشی زندگی کنیم 4 آذر م رفتیم بانه دایی سینا از اصفهان برگشته بو د کلی بازی کردی و شیطونی 7 آذر ام ...
17 بهمن 1392

آرسان شیطون بلای مممممممممممما

ًَسلاممممممممممم نفس مامان الهی من دورت بگردم الهیییییییییی اینقدر با نمک شدی که همه میگن میترسممممم چشمت بزنن مامانی روزی چند بار ایه الکرسی میخونم شیرین بودی شیرین تر شدی با دستات میگم بگو بده یا بیا نشون میدی اون دستای کوچکولوووووووو تو تکون میدی میخوام درسته قورتت بددددددددددددددم خوشمزه مامان میگم آرسان جان غذات داغه فوتش کن فوت اش میکنی اخ خخخخخخخخخخ منو بگیرید نیفتم دارم از خوشحالی بال در میارم تازه اشم دست دست ام میکنی خوردنی من 5 شنبه  مهمون داشتیم کسری و نیما و مامانش و عمه سیران  کلی قلدری به خرج دادی بیچاره کسری تپلی هر چی بر میداشت یا اسباب بازی اتو فورا دو سوته پس اش میگرفتی اخه بچه جونم تو که مهربون بود...
17 بهمن 1392

اومدی و با اومدنت .........

ارسان ام نازم ماهگرد 10 ماهگی ات مبارک گلم.روز به روز و ثانیه ثانیه عمرمون داره میگذره و تو بزرگ و بزرگ تر میشی تا بیای تو دنیایی که پر از از ریا نیرنگ و نا مهربونیه امیدوارم تو بتونی از همه اینایی که گفتم دور باشی عزیز دلمممممم . تو فداکاری میکنی و دوست داشتنو تو دلت داری ولی بقیه اینو به حساب حماقت تو میزارن و ازت سو استفاده میکنن . هیچ وقت به کسی زیادی رو نده چون انسان نادان خیال بببببببببببببببد کند . مغرور باش اینو به خاطر دل ساده خودم میگم که همیشه چوب مهربونی و دل رحم بودنم و خوردم هزاران بااااااار تو مامانم مثل من نباش تا هر کسی نتونه روت پا بذاره شاید بعدا از این حرفام پشیمون شمممم ولی این یه درد دل مادر پسری که باز جمعه است و دل...
17 بهمن 1392

آرسان دونه دونه :شیطون و مهربونه

سلام جوجوی مهربونم شیرین و خوش زبونم مامان نگو بلا بگو . به به به چه مامان شاعری ام من ای خدا چه زود میگذره من سونیا الان نینی دارم یه پسر کوچولو نه یه گل پسر دارم .جالبهههههههههه و باور نکردنی به سرعت برق و باد 10 ماه  گذشتت و نی نی ما داره واسه خودت مردی میشه و اممممممممممما کارات تو این ماه والا هر چی بگم بازم کمه از پله ها به تنهایی بالا میری و الال میگی که بابات در اتاق و باز کنه قشنگ با صدا ماشین سواری میکنی عاشق ابنبات چوبی و دوغ ای چای نگو که از ترس تو تارک چایی شدیم وگرنه یه لیوان چای مخوری من ام دایه صدا میزنی فداتتتتتتتتتت بشم عاشق مرد جماعتی و حال میکنی با مردااااااااا کلا روحیه ات شاده و آهنگ رقص دوس داری دست میزنی ...
17 بهمن 1392

10 ماهگی و کارای گلم ....

این کیک 10 ماهگی گلم . سلام عزیز مامان عسلم اینقدر با نمک شدی کارات با مزه است که روده پر میشیم از خنده و ام کارات با پهلوان پنبه بوم بلا بو با میکنی از پله خوب بالا میری و واسم ناز میکنی 1 2 3 میگم میپری بغلم و سر تو رو شونم میزاری منم دل ضعفه میگیرم از خوشحالی با بابات میری حموم کلی خوشحالی و بازی میکنی باهاش میری تو اتاق و میگی جلال بیاااااااااااااااااااااااا (البته کردیش میشه جلال وره )بابا تم از خوشحالی بال در میاره وابستگی ات به من بیشتر شده و کاملا بد غذا تو 1 دقیقه 20 تا بابا میگی میز tv از دستتت کچل شده روزی 100 بار تخلیه اش میکنی من بیچار ام باید جمع کنم و لکه گیری وگرنه بخاطر جای دستای کوچولوت جایی پیدا نیست.مرتب به وسا...
17 بهمن 1392